رضا قلى خان ( هدايت )
29
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
و در فرهنك كفته در بعضى عبارات نثر و نظم تنها بمعنى سياه آمده است آئين چهاردهم در بيان كلماتى كه معنى حاصل مصدر بخشد كى چون بخشندكى و شرمندكى آر چون رفتار و كردار ش چون آمرزش و بخشش چنان كه در تهجى مرقوم شد آئين پانزدهم كلماتى كه افاده معنى ظرفيّت كند دان چون قلمدان و كلدان و سرمهدان و كاهدان و زهدان و شيردان و شمعدان و نمكدان و امثال آن وند چون آوند كه در اصل آبوند بوده و حق آنست كه وند كلمه نسبت است و افاده ظرفيّت بقرينه مقام كند آئين شانزدهم در جواز اماله اسماء حروف تهجى كه در آخر آنها الف است و ميل دادن الف را بياى حطى و اين رسم در ميان ارباب سخن بسيار است چه در كلمه عربى و چه پارسى كه در كلام خود استعمال نمايند و از آن جمله است بى و تى و اعتميد و ركيب و عتيب و اقبيل و آزير كه بمعنى آزار است و ادبير كه بمعنى ادبار است و هر دو را با تير قافيه كردهاند و آباد را با مالهء آبيد و با خورشيد قافيه نمودهاند رشيدى كفته از اين مقوله نيست امامى كه شيخ مصلح الدّين سعدى رحمه الله آن را ميمى كرده و با سيه كليمى قافيه نموده و ارباب صناعت قافيه اين امر را از سعدى نپسنديدهاند چنانچه شمس فخرى اصفهانى در معيار جمالى به لباس عيبجوئى در مقام عذرخواهى برآمده مىكويد كه با بزركى چون شيخ بدين قدر مضايقه نتوان كرد ليكن در اين باب نسبت خطا به آن بزرك خطائى است بزرك كه شعراى متقدّمين فرس امثال اين اقوال در اشعار خويش آوردهاند و ظاهر است كه هيچ فرق ميان اقبال و اقبيل و اعتماد و اعتميد و امامى و اميمى نيست و مولانا جلال الدّين محمّد نيز در مثنوى اميم قافيه و هميم نموده ليكن در قافيه اميمى با سيه كليمى سخن ديكر هست چه ياى اميمى از اصل كلمه است و ياى سيه كليمى از اصل كلمه نيست و اين را از عيوب قافيه شمردهاند و بنا بر اين است كه حكيم انورى در منادى و مبادى با ارادى و دادى عذر خواسته و حق آنست كه در كتابت الف بايد منظور داشت و در تلفّظ يا و بعضى در كتابت يا را اعتبار كنند موافق تلفظ و تفصيل آن خواهد آمد آرايش هشتم از فرهنك انجمنآرا در بيان بعضى فوايد كه در ضمن چند كفتار مرقوم مىشود كفتار [ ما قبل واو معروف و واو مجهول ] ما قبل واو معروف و واو مجهول البّته مىبايد مضموم باشد و ما قبل ياى معروف و ياى مجهول البّته مكسور و در املاى فارسى بعد از ضمه واو و بعد از كسره يا در بعضى مواضع است و در املاى تركى در اكثر جا بعد از ضمه واو و بعد از كسره ياء بعد از فتحه الف كفتار [ اكر موصوف بر صفت مقدم باشد ] اكر موصوف بر صفت مقدم باشد آخر موصوف را مكسور خوانند چون اسب كبود و اكر صفت بر موصوف مقدم باشد آخر صفت را ساكن نمايند چون كبود اسب و اين بپارسى زيباتر است كفتار [ اكر بر اول لغتى كه مصدّر بالف باشد ياء زايده و ميم نهند و نون نفى درآرند ] اكر بر اول لغتى كه مصدّر بالف باشد ياء زايده و ميم نهند و نون نفى درآرند را را بيا بدل كنند چون بيفراخت و بيفرازد بيفروخت و كاهى اين الف را حذف كنند چون بفكن و مفكن و نندوخت و چون بر سر الف ممدوده از اين سه حرف درآيد كه در حقيقت دو الف است الف اول بيا مبدل كنند و حذف كنند چون بياراست و ميازما و نيازمود و همچنين كلمه ديكر كه بر الف ممدوده درآيد بيا بدل كنند چون آسياب كه در اصل آس آب بوده كفتار [ چون دو كلمه را باهم تركيب كنند ] چون دو كلمه را باهم تركيب كنند و آخر كلمه اول و اول كلمه آخر از يك جنس باشند يا قريب المخرج باشد آخر كلمه اول را حذف كنند يا ادغام نمايند و بر تقدير حذف كلمه مخفف باشد و بر تقدير ادغام مشدّد چنان كه شاعر كفته در وضو كن به نيمن استنجا * دار مردست و روى نيمن را پس بدان نيمنى كه مىماند * پاى شويد هرآنكه مىداند همچنين سپيد ديو را سپيد يو خوانند و كرددهن را كردهن و سپيددار را سپيدار فردوسى كفته ؟ ؟ ؟ سپيديو از تو هلاك آمده است * مرا از تو هم رو به خاك آمده است سوزنى كفته تيره رخى و زر دمو كردهنى سياهرو فرخى كفته دليران از نهيبش روز كوشش * چنان لرزند چون برك سپيدار حكيم سنائى غزنوى كفته هر طعمه كه آن خوش تر ؟ ؟ ؟ مر پنجر آن را ده * هر طعنه كه آن شهر بر تارك محرم زن حكيم فرخى و صفت بذل سلطان بشعرا كفته چه صلتهائى از قدر ستانند فزون * يكهزار و دو هزار و سه هزار و ده هزار همچنين شرمنده و غمنده كه در اصل شرم مانده و غم مانده بود و همچنين پهنا كه در اصل پهننا بود چون درازنا و تيزنا و شكنا و همچنين يكان و يكانه كه در اصل يككان و يككانه